سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

19

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

پس اللّه كه وله و معشوقهء موجوداتست ازو باجمال‌تر و از وى باوفاتر كه باشد وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ « * » دست وى گير گرد همه ويرانيها مىگرد . گر دوست به دستى 85 همه جا جاى نشستى . چون كسى را حالت خوش بود دربند اصلاح كسى ديگر نبود چنانك كسى در علم منتهىتر باشد سر آن ندارد تا مبتدى را پيش گيرد هرك او باللّه عالم‌تر سر مبتديان ندارد . وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ . « * * » عماد فقاعى 86 و صوفيان بودند دماغشان خشك شده از آنك در مسجد خفته بودند وز كام گرفته و سلفه برافتاده را ديدى بدانك سوداى فاسدست او را چنان ديدى بدانك او فاسد سوداست همچون شكل غريبى نموده ايشان را گفتم عالم و صوفى را غربت و رنج چه كند پس اگر رنج بودى و غربتى نمودى چه علم و چه جهل . هر يكى شب خفته كالبدها چون ناو آسيا آنجا آب ناو را تر دارد و اينجا اين آب سودا اين ناو را خشك دارد نام عالم و صوفى آرزو برده كه نام صاحب‌اقبالانست چو اين نام بديشان آسيب زد برگشتند و دل بزن و فرزند و هوا و شهوت بردند وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ « * * » . مگر همه جهان جمع گشتند و اين نام دروغ بنهادند كه در وى هيچ معنى نبود زين صالحين و محمد صوفى 87 را ديدم گفتم مگر اين مىگويند كه هم اكنون بميرم نه نام عالمى ماند و نه نام صوفى ماند گفتم صوفى و عالمى به مرگ بدل نشود بل كه عمل آن از پس مرگ بيش شود اگر عمل نكردى بعد از مرگ چه عالمى چه صوفى چه جهل چه كدورت بعلم پنبه لباس شود بعلم مس زر گردد و پليد پاك شود بعلم ريزهاء مرده قوا مىگيرد به صفا اجزاء پراكندهء خاك منور شود كه روشنايى در تاريكى عمل كند و صفا و علم « 1 » عمل

--> ( * ) - قرآن كريم ، 9 / 111 ( * * ) - قرآن كريم ، 98 / 4 ( 1 ) - اينجا يك يا دو كلمه محو شده است نظير : درد رد و جهل